تبليغاتX
زنده بادپرندگاني كه پاييزرا تاب نياوردند
كز سنگ ناله خيزد روز وداع ياران است..!
ساعت ۱۱:۴۹ هستش.

در حال اومدن به سمت خونه بودم و داشتم یکی از آهنگ های "یاس" رو که در باره ی دنیاست به نام "دنیا بیرحمه" رو گوش میکردم - همیشه با گوش کردن این آهنگ خیلی توی فکر میرفتم - ایندفعه هم مثل همیشه بود ولی ایندفعه من رو به یک فکر جدید انداخت.

اومدم خونه خیلی به این موضوع فکر کردم ولی یک دوراهیه که به من اجازه نمیده که  راه رو از بی راه تشخیص بدم. 

می دونید اون فکری که من کردم اینه که اگر دنیایی بعد از مرگ نباشه انسانهایی که توی این دنیا تمام لحظات در حال پر کردن توشه ی آخرتشون بودن بعد از مرگ فرقی با من و امثال من نداشته باشند- نه بهشت برینی - نه  زندگی یه جاودانه ای  - نه درختان سرسبزی - نه ..!

---------

آه - ای خدا چگونه ترا گویم

کز جسم خویش خسته و بیزارم

هر شب بر آستان جلال تو

گوئی امید جسم دگر دارم

-------------------------

خوب اگه یه روزی برسه که تمام خداپرستان بین این دو راهی قرار بگیرند و کم کم قید آخرت رو بزنند و پیش خودشون فکر کنند که اگه این دنیا همش بذر بکاریم ولی هیچ وقت دروش نکنیم چه سودی داره پس بهتر اینه که نقد رو بچسبیم و نسیه رو بیخیال شیم پس این دنیا رو میچسبیم و آخرت رو .. .

چی میشه ..........................؟

دنیایی که الان الانش کمتر کسی نقد رو چسبیده "البته حداقل در ظاهر" اینطوریه اگر همه و همه نقد رو بچسبند چی میشه ؟!؟

خوب پس فکر میکنیم همه ی مردمونی  که دم از اسلام میزنند دور دین رو سیم خاردار بکشند ..!

                                            "اگر دین نیست باشیم آزاد مرد"

من که آزاد مردم.

البته من که اونقدرا به این دین و دیندارانش .......

هیچی - بیخیال.

-----------------------------

کاش چون پاییز بودم... کاش چون پاییز بودم

کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم

برگ های آرزوهایم یکایک زرد می شد

آفتاب دیدگانم سرد می شد

------

دلم گرفته از تموم دین ها - از تموم دینداران - از دیندارانی که دین را برای خدای دین نمی خواهند - دلم گرفته از ایرانیان - از ایرانیان ایران فروش - از ایرانیه عرب پرست وطن فروش - از ایرانیانی که برای داشتن حمایت از جانب روسیه و چین نفت و گاز رو رایگان فروختند.

من دلم میگیره - رگ غیرتم میترکه - ولی حتی نمی تونم بی صدا فریاد کنم.

دل همه ی ما خونه - ولی چه فایده.

باید بریم بالا - باید به قله برسیم - میتونیم بریم -  میریم بالا - باید بریم.

 --------

آنگاه

خورشید سرد شد

و برکت از زمین ها رفت

و سبزه ها به صحراها خشکیدند

و خاک مردگانش را

زان پس دگر به خود نپذیرفت

شب در تمام پنجره های پریده رنگ

مانند یک تصوّر مشکوک

پیوسته در تراکم و طغیان بود

و راهها ادامه ی خود را

در تیرگی رها کردند

دیگر کسی به عشق نیندیشید

دیگر کسی به فتح نیندیشید

و هیچکس

دیگر به هیچ چیز نیندیشید

در غارهای تنهایی

بیهودگی به دنیا آمد

خون بوی بنگ و افیون می داد

زنهای باردار

نوزادهای بی سر زاییدند

و گاهواره ها از شرم

به گورها پناه آوردند

چه روزگار تلخ و سیاهی

نان - نیروی شگفت رسالت را

مغلوب کرده بود

پیغمبران...

از وعده گاههای الهی گریختند

------------------

برای نشون دادن احساسم تنها چیزی که به فکرم رسید این شعر از فروغ بود به نام "آیه های زمینی".

بازم سلام یادم رفت.

سلام

و

فعلا

بای

+ نوشته شده در  شنبه 4 اسفند1386ساعت 1:7 قبل از ظهر  بدست  MaMaD.ShiShe  | 

من دیگه نمی تونم ...... !

من دیگه نمی تونم ادامه بدم.

چرا باید دنیا اینقدر سیاه و تاریک باشه که کودکی که بدنیا میاد از همون اول بخواد برگرده.

آره شاید فکر کنی گریش برای شیره ولی نه جونم شیر بهونست من یقین دارم از بدنیا اومدنشه.

پسر که عصای دسته و اگر دختر هم باشی میمونی توی فضای بسته.

آره.

یه چیزی میبینی و فکر میکنی که عالیه ولی نمی دونی که اینجا عصر آدمهای دیجیتالیه.

فکر می کنی کسی توی این دنیا از روی محبت و دوستی برات گریه می کنه ..؟

هه ..!
نه جونم حتما قبلش داشته پیاز پوست می کنده.

یکی میاد دستت رو میگیره ولی فرداش ده برابرش رو می خواد پس بگیره.

عاقبت تولد تو اجله می دونی - پس چرا برای بزرگ شدن عجله می کنی ..؟

توی دنیای پر از درد و خشونتی ولی حالا که اومدی پس خوش اومدی.

- - - - - - - - - - - - - - -     - - - - - - - - - - - - - -   - - - - - - - - - -   - - - - - - - - - - -   - - - - -

دلم از خیلی روزا با کسی نیست    -----       تو دلم فریاد و فریاد رسی نیست.

- - - - - - - - - - - - - - -     - - - - - - - - - - - - - -   - - - - - - - - - -   - - - - - - - - - - -   - - - - -

سلام.

من بعد از تقریبا ... روز و ... ماه باز آپ کردم.

و می خوام ادامه بدم.

فعلا

بای.

دیگه این قوزک پام یاریه رفتن نداره   ---  لب های خشکیدم حرفی واسه گفتن نداره.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 بهمن1386ساعت 5:18 بعد از ظهر  بدست  MaMaD.ShiShe  | 

واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای

سلام

خیلی دیر اومدم آپ کنم..نه..؟

از یک ماه که هیچی...داره میشه دو ماه که من نه آپیدم ولی امروز آپ میکنم...یعنی دارم آپ میکنم.

خوب

امروز هوا خیلی بده...معلوم نیست چی یه ..؟

یکمکی بارون می باره بعدش هوا آفتابی میشه. یکم که میگذره گرد و غبار میشه و بعدشم دوباره ابری میشه و بعدش ..!

منظورم اینه که خیلی هوا بده..!

وااااااااااااااااااااااااااااااااای

نمی دونم چی بنویسم..از چی بگم..؟

نمی دونم چرا اینطوری شدم..!یکدفه هر چی حس برای نوشتن و آپ کردن این پست داشتم پرید رفت..!

شعر می نویسم...خوبه.!؟

از فروغ..............................!

----------------------------------------------------------

می روم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ويرانه خويش

بخدا می برم از شهر شما

دل شوريده و ديوانه خويش

می برم، تا كه در آن نقطه دور

شستشويش دهم از رنگ گناه

شستشويش دهم از لكه عشق

زينهمه خواهش بيجا و تباه

می برم تا ز تو دورش سازم

ز تو، ای جلوه اميد محال

می برم زنده بگورش سازم

تا از اين پس نكند ياد وصال

ناله می لرزد، می رقصد اشك

آه، بگذار كه بگريزم من

از تو، ای چشمه جوشان گناه

شايد آن به كه بپرهيزم من

بخدا غنچه شادی بودم

دست عشق آمد و از شاخم چيد

شعله آه شدم، صد افسوس

كه لبم باز بر آن لب نرسيد

عاقبت بند سفر پايم بست

می روم، خنده بلب، خونين دل

می روم، از دل من دست بدار

ای اميد عبث بی حاصل

---------------------------------------------------

خوب

راستی یادم رفت سال نو رو تبریک بگم..!

امیدوارم سال ۸۶ سال خوب و بهتر تر تر تر تر تر از سال بد و ناامید کننده ی ۸۵ باشه.

بازم به امید ولی این بار دیدار در سال آینده..!

یک متن هم براتون میزارم که توی سال جدید بهش فکر کنید - شاید..!

:

ماهيه شده بود باورش - تور اگه بندازن سرش - ميشه عروس ماهيا - شاه ماهيه ميشه همسرش ..! ماهيه نبود تو باورش - تور اگه بندازن سرش - نگاه گرم ماهيگير - ميشه نگاه آخرش........!

خوب

امیدوارم روی این متن یکمکی فکر کنید.

تا سال آینده

خداحافظ

+ نوشته شده در  جمعه 25 اسفند1385ساعت 12:20 بعد از ظهر  بدست  MaMaD.ShiShe  | 

سلام

این دفعه دیگه همون اول کاری سلام میکنم.یعنی سلام کردم.

خوب من یه مدتیه که نتونستم آپ کنم-خودم دلم میخواست که آپ کنم ولی نمی تونستم-یه کمکی که نه یه مشکل خیلی بزرگ برام پیش اومده که هنوزم گیرشم و فکر نکنم حالا حالا ها تموم شه-خیلی به من فشار آورده-تحملش سخته-توی این مدته که نبودم فشار زیاد مجبورم میکرد که فکرم بره طرف خودکشی-بهترین راه بنظر میرسید-البته در بعضی از مواقع که از دست خودم خیلی بدم می اومد و  فشار این مشکل هم از یک طرف-من رو بیشتر به سمت این فکر میکشوند-خداییش فکر هم میکنم بهترین راه برای من و افرادی مثل من همینه-هم خودم رو راحت کردم هم خانوادم رو از دست مشکلاتی که از وقت بدنیا اومدنم تا حالا براشون دست و پا کردم دیگه واسه همیشه راحت میکنم-تازه جامعه هم از وجود چنین آدمی مثل من راحت میشه-همرو راحت میکنم-تازه فکر کنم محرم هم شروع شده-این همه راحتی خیال برای اطرافیانم فکر کنم خیلی هم صواب داشته باشه..!خودم هم از این تنهایی در میام.

مرده که تنها نمیشه ----------- مردن دوای تنهاییست

خوب............................................................................................!

راستی خانوم سهیلا که برای بلاگ من نظر گذاشته بودید و گفته بودید که بلاگ من فروشیه...باید بگم که نه..!تا وقتی زنده هستم و اگر وب مستر به من اجازه بده این بلاگ رو به اسم خودم و با حرفها"اراجیف" خودم آپ میکنم و این مدته که آپ نکردم حتما در حد یک مرده بودم و نمی تونستم که آپ کنم وگرنه..."خوب حالا برای بلاگ من کلاس گذاشتی و گفتی فروشی منم برای پایین نیاوردن کلاسش گفتم فروشی وگرنه منظور من همون چند بلاگر نویسونش کردن بود که من علاقه ای ندارم بلاگم رو با کسی شریک شم"حتی بدون مخاطب پیش برم"مغرور نیستم ولی این وبلاگ برای نوشتن اون چیزیه که من به اون اعتقاد دارم..."

بازم خوب...................!

من بار بعدی که این بلاگ رو آپ کنم وقتیه که دیگه این مشکل حل شده باشه"اگر دوست داشتید برام دعا کنید"مشکلم با خودم حل نشدنیه ولی این مشکلی که برام پیش اومده حل شدنش اونقدرا سخت نیست-حالا یکمش رو میگم:

ببینید من و چندتا از دوستام رفته بودیم خونه ی یکی از بچه ها"پدر و مادرش نبودن و یه مدتی یه مکان جدید گیرمون اومده بود"بعد از یک هفته که پدر و مادرش اومدند ادعا کردند که از خونه ی ما ۱۶۰ گرم طلا گم شده-حدود ۱۵-۱۶ ملیون گفتند-و از همه ی ما چند نفر شکایت کردند و تهمت دزدی به ماها زدند و ماهارو ۲۴ ساعته مچل خودشون کردند و یه پامون کلانتریه یه پا پاسگاه و آگاهی و ...!

خیلی سخته که تهمت دزدی بهت بزنند-تازه اونم از خونه ی همسایه ی روبرومون-هر تهمتی فکر کنی به ما زده بودند بجز دزدی که اونم زدند.

دیگه انرژی برای نوشتن ندارم-خیلی خوابم میاد-خستم..!

نمیخوام دربدر پیچ و خم این جاده شم...واسه آتیش همه یه هیزم آماده شم

یا یه موجود کم و خالیه پر افاده شم...وایسا دنیا-وایسا دنیا-من میخوام پیاده شم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 بهمن1385ساعت 2:22 قبل از ظهر  بدست  MaMaD.ShiShe  | 

داره بارون میباره..!

ساعت ۱:۳۲ دقیقست که من اومدم خونه.

خیسه خیسم..!

علت گفتن وضعیتم رو نمی دونم ولی گفتم چون بارونه خوبی بود..یعنی خوبی هست چون هنوز داره میباره.

راستی اوضاع این رای گیری بازی ها چی شد ؟!؟

من که نرفتم ۳جلدم رو مهر بزنم...تا حالا هم هیچ مهر زشت و کثیف قرمز و یا آبی و یا سبزی توی ۳جلد قشنگم نخورده که بخواد کثیف بشه...!
مهر بخوره که چی ؟!؟

که هر وقت کسی خواست شناسنامم رو ببینه بگه به به .. چه چه .. شما انسانی درست و خوشفکر بودید که در رای گیری و چگونگی صورت گرفتن سرنوشتتان...خود تصمیم گرفتید..!

اه...حالم به هم میخوره از این شرکت کردنها توی سرنوشتهایی که هیچ تاْثیری نداره...فقط کثیف کردن شناسنامست و بس.

فقط میگن رای گیری...هرکسی که خودشون بخواند رو مورد رای مردم قرار میدند نه اونی که مردم خودشون انتخاب کردند.

یه سوال دارم..!

خداییش "اگه تا حالا رای دادی ها"تا حالا به اونایی که رای دادی شناختی نسبت بهشون داشتی یا فقط شناختت در حد همین تبلیغات خیابونی و تلوزیونی بوده ؟!؟

تا حالا هر کسی اومده رو کار "از هر رای گیری دست جمعی و مردمی"اون کارهایی رو که قبل از انتخابش قولش رو داده بود انجام داده ؟!؟

نه...........................!

هیچ کدمشون انجام ندادند و نمیدند و نخواهند داد.

اگر مردم از این مملکتشون راضی بودند ولی از کاندیدا راضی نبودند حداقل میومدند و و کاغذ سفید رو توی صندوق می انداختند نه که اصلا رای ندند و تلوزیون های ایرونی هم فیلم های قدیمی نشون میدند...فکر کردند مردم خرند...!

آخه تفاوت فیلم های ۴سال پیش با حالا کاملا معلومه..از کیفیتش..از ترکیب رنگها...از سر و تیپ مردم..!

آخه همیشه که موقع رای گیری توی یک شهر بارون نمی باره ؟!؟

یا همیشه سرد باشه ..!

آخه هر چی اخبار نشون میده مثل همون سالهای قبلی هستش و همونا با همون سرو تیپ و توی همون آب و هوا اومدند و دارند رای میدند..........................!

بابا همه ی این فیلما دروغه..!اصلا کسی رای نمیده..!

آخه اگر این همه آدم رفته بودند پای صندوق که رای ها خیلی از اینی که هست بیشتر میشد.

ای بابا ...

برم سراغ همون آسمون خودم بهتره که داشت میبارید.

آسمون دیگه نمی باره...همه ابرا رفتند کنار...آسمون هم داره به این مردم و این دولت با لب حلال مانند پر نورش می خنده...دیگه واسه کی گریه کنه ؟!؟

مگر از فرشته ها کم شده ؟!؟

نه بابا...خبری نیست..!گریش هم برای این مردم بود که چرا این همه خرند"بلا نسبت شما"دیگه داره از غم زیاد آسمون هم دیوونه میشه.......! یکم می خنده .. یکم هم گریه می کنه..!

آسمون قبلا قبله ی همه ی آدمها ی تنها و بیکس و عاشق بود..امروز حتی به ستارهاشم رحم نکردند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 آذر1385ساعت 1:12 قبل از ظهر  بدست  MaMaD.ShiShe  | 

تنهایی تموم وجودمه-من رو تنها نزارید

سلام

نمی دونم چی شده..!

نمی دونم چرا اینطوری شده..!
هر روز یک نفر داره جونش رو از دست میده و عده ای از مردم هم قبل از تموم شدن محلتی که خدا"حالا هر خدایی که دوست داری در نظر بگیر-چه خدای مسلمونا و مسیحیا٬چه خدای ...-هر خدایی"بهشون داده میمیرند و یا میمیرانند"این کلمه درسته در لغت یکم نا آشناست ولی کشته میشوند بهتره-در لغت-ولی چون می خواستم قشنگ تر جلوه کنه این کلمه رو ساختم-یه دفعه به مغزم خطور کرد-یاقبلا شنیده بودم و یا خودم ساختمش".

هر روز میاند و بهمون می گند فلانی مرد٬فلانی خودش رو دار زد و یک نامه هم داشته بود که من از هیچ کسی شکایت ندارم و از زندگی سیر شده بودم-ویا خودشون رو با تفنگ میکشند و ...!

آخه چرا ؟!؟

مگر در اسلام گفته نشده که خود کشی حرام است ؟!؟

پس چرا همه دارن خودکشی میکنند ؟!؟

نکنه اونا از یک چیزایی باخبر شدن در مورد دنیایی که میگن وجود داره"پس از مرگ"و میخوان خودشون نفر اول باشند که میرن اونجا -شایدم ...بهتره این یکی شاید رو نگم..!

خوب بنظر من همه ی این خودکشی ها و مرگ و میر ها زیر سر دولت هستش.

از بس مردم رو محدود می کنند-از بس گیر میدن-نمی زارند یه دختر با یه پسری که در ظاهر همدیگر رو دوست دارند با هم باشند.

آخه آخوند مومن-رئیس جمهور جان و دولت مرد عزیز و نخست وزیر گرامی و ... سیاست از دین جداست. 

می تونید بفهمید ؟!؟           

می فهمیدها اما برای منافع خودتون خودتون رو میزنید به نفهمی-هر کس هم میگه دین از سیاست جدا بشه یا به زور از خودتون میکنیدش و یا می کشیدش.

بعد هم میگید چرا جوانهای ما به هرزگی کشییده میشوند..!

یادمه با یکی از بادیگاردهای قدیم دولتی همسفر شدم"با قطار"بحث از دستشویی رفتن کشیده شد به دولت"سیاست".

یه داستانی برام تعریف کرد-یعنی داستانی که خودش دیده بود و شنیده بود:

گفت در زمانی که تازه ایران٬ اسلامی شده بود یکی از دولت مردها میاد پیش حاج سید...و از اون میخواد که به دستور رئیس جمهور یک نامه بنویسه که متن نامه به شرح زیر باشه:

"شرحش رو که کامل نمیدونم ولی لپ کلام این بوده که:"از رئیس جمهور به خواست پنهانی رئیس جمهور از خود وی درخواست شود که شهر نور را از بین ببرند.

حاج سید...هم در جواب این درخواست فرموده بودند که اگر شما  شهر نور را از بین ببرید در آینده کل کشور شهر نور میشود.

توضیح:شهر نور جایی بوده که زنهای فاحشه در اونجا برای ارضای مردان خود فروشی می کردند"صد البته با رضایت خودشون و نه به زور"

خوب ولی دولت احمق حرف اون عالم رو گوش نداد و شهر رو ویران کرد-نتیجش رو هم دید- فکر کنم خودمون هم داریم میبینیم که کشورمون شهر نور شده.

دیگه جایی نیست که مردها بتونن برای ارضای جنسی خودشون به اونجا برند . مجبور میشند که برای این کار به نوامیس پاک و سالم دیگران هجوم ببرند و همه ی زن ها رو به فساد بکشند٬حتی صد مرتبه بدتر از خودفروشان غربی.

اجاق خونه میسوزه و سرده٬ببین سرما چه کرده

ای وای از اون روزی که گردونه به کام ما نگرده

---------------------------------------------------------------------------------

برگی دیگه نیست روی درختا٬سرماست فقط میونه برفا

هرچی که بوده توی طبیعت٬قایم کرده یکی میونه برفا

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 آذر1385ساعت 0:48 قبل از ظهر  بدست  MaMaD.ShiShe  | 

خیلی خستم

از رسم زندگی

از دست نامردی زندگی

از دست خودم

از بدی کردن های خودم به خودم

از این همه نارفیقی

از این همه دورنگی

از این همه از یاد رفتن ها

از کسایی که برای رسیدن به خواسته هاشون هر چند کوچک کسایی رو خیلی بزرگ میشکنند

از اونایی که سر از اسلام میزنند و تنها برای منافعشون حتی خودشون رو هم گول میزنند و همیشه زیر لب میگن اسلام ولی تا رژیم عوض شه اطمینان دارم خیلی زود حتی نام اسلام هم از یاد میبرند

از اونایی که راه کج و راست رو به همه نشون میدن ولی خودشون نمیفهمن چی میگن

از خودم که می دونم نباید رو باید کنار بزارم ولی هر روز دارم بیشتر توی این نباید ها فرو میرم-هر چی تقلا میکنم بی فایدست

از خودم که هرجا میشینم میگم اینا بده-نکن-خراب میشی-بیا بیرون-هزار نفر رو از گندابی که خودم براشون درست کرده بودم بیرون کشیدم ولی نمی تونم خودم از گنداب خودم در بیام

میگن چاه کن خودش تو چاه میفته-اما من که دارم همه رو در میارم-به همه راه میدم تا پاهاشون رو روی شونه هام بزارند و برند بیرون-حتی اونایی که من باعث افتادنشون نشدم رو کمک میکنم-ولی همه رفتند و هیچ کدمشون نموند که فقط دست من رو بگیره تا بتونم در بیام-حتی به من نگاه هم نکردند و رفتند

ولی بعضی هاشون هنوز پیش من موندند و نمیرند-

اما چه فایده که اونا هم به یک نفر نیازمندند که کمکشون کنه ولی نه من چون من از اونا هم داخل ترم و قدرت نجاتشون رو ندارم.

نمیدونم چرا وقتی میرند بعدشم میان پشت سرم حرف میزنند و هر چی میتونند بد میگن-لغب میزارند-وقتی با هم بودیم که خوب بود-حالا که رفتی حداقل پشت سرم پیش اون دوست های جدیدت دروغ نگو که من رو خراب کنی-آخه من که به تو بدی نکردم-

همیشه از کسانی می ترسم که رشته ای مرا به آنها وصل کرده-چون نزدیک تر ها دقیق تر می زنند.زخم هایشان درست در قلبم می نشیند.

دارم میترکم

آخه چرا ؟

چرا دنیا این طوریه ؟

نمی خوام بگم که من فرشته هستم و کاملا بی گناه ولی از خودم مطمئنم که هیچ وقت دوستم رو از پشت نزدم-دشمن رو هم از پشت نمیزنم چه برسه به دوست

ای خدا من با کسی کاری ندارم ولی زخم از همه خوردن شده کارم

اونایی که همرو میچاپند که هیچ چیزیشو نمیشه ولی من ..................

افسوس مجال گریه نیست مرا ..!

وقتی گریه کردم گفتن بچه هستم-وقتی خندیدم گفتند دیوانست-وقتی حرف نزدم گفتند معتاد شده-ولی شلوغ میکنم میگن بازم مست کرد-وقتی از غم حرف زدم گفتند همش دروغه-وقتی گفتم دارم میمیرم حتی نگاهمم نکردند -گفتند بچه جون یا دیوانه ای یا مستی یا معتاد شدی -هیچ کدمشون نگفتند شاید دلم گرفته-شاید واقعا دارم میمیرم.

دگر هم خواب فواره ها نخواهم شد-من از سقوط می ترسم-حتی اگر در سرزمین عروسک ها باشم.

میدونید منم کم خیانت نکردم-اما نه با همه-با خیلی ها ولی بلاخره هر کسی یک نفر رو داره-اما..-اصلا این روزا با هر کی دوست میشم فکر میکنم اونقدر با هم دوست بودیم که دیگه وقت خیانت رسیده.

 

حرف آخر:

امروز هم دوباره من ماندم و ترانه من با سکون احساس يک بغض عاشقانه من ماندم و صبوري بر روزگار ديرين من مانده ام چو فرهاد در داغ روي شيرين.

 

راستی یادم رفت سلام کنم-دیگه داشتم میترکیدم-داشتم این حرفارو توی دلم واسه خودم میگفتم-سلام یادم رفت..!

 

سلام

+ نوشته شده در  شنبه 27 آبان1385ساعت 0:59 قبل از ظهر  بدست  MaMaD.ShiShe  | 

سلام

......!

شنیدی میگن دل به دل راه داره

من هرچی فکر میکنم میبینم نمیشه یه دل به یه دل دیگه ربط داشته باشه..!

مثلا من میخوام برم قهوه بخورم همون موقع یک نفر دیگه هم همزمان با من بلند میشه که بره و برای خودش قهوه درست کنه تا بخورتش...

من رو که در حال انجام درست کردن قهوه می بینه میگه محمد به "دل به دل ربط داشتن" اعتقاد داری ؟!؟ منم میگم نه..!

 مگر چی شده ؟!؟

 بعد اون با ذوق خاصی برمیگرده به من میگه که هم من خواستم قهوه بخورم هم تو - با هم - در یک زمان - دل ما دوتایی به هم مربوطه و هرکاری که من میخوام انجام بدم تو هم همین کار رو میکنی..!

اما اون نمیدونه که من همیشه توی این ساعت قهوه میخورم و به خوردن قهوه توی اون ساعت عادت دارم و هیچ ربطی به دل من و اون نداره - چون این کار هر شب من هستش ولی اون یکدفعه "حسی" بلند شد تا قهوه بخوره و به دل من و اون هیچ ربطی نداره.

این مثال من فقط جزئی کم رنگ از کل داستان بود-مثال خوردن قهوه فقط یک مثال بود ولی حقیقی-امیدوارم توی این پست مثال خوبی زده باشم تا منظورم رو خوب برسونم.

همش توهمه - توهم خالصه سوپر و بدون سرب

امیدوارم هیشکی بدون فاز با این توهم های غلط ولی جاافتاده درگیری پیدا نکنه.

غلط است هر كه گويد دل به دل راه دارد. دل من ز غصه خون شد دل تو خبر ندارد..!

+ نوشته شده در  جمعه 12 آبان1385ساعت 0:32 قبل از ظهر  بدست  MaMaD.ShiShe  | 

کافرم

اهل میم

میکنم اعلام خطر

کعبه را همچون بت دارم به نظر

از قضا روزی اگر حاکم این شهر شوم

خون صد شیخ به یک مست روا خواهم ساخت

+ نوشته شده در  جمعه 28 مهر1385ساعت 0:37 قبل از ظهر  بدست  MaMaD.ShiShe  | 

از کجا می دونی راحت مرد..!

از کجا میدونی راحت جون داد ..!

من نمیدونم چرا بعضی از مردم در مورد اونی که مرده اینطوری حرف می زنند. میگن راحت مرد یا می گن سخت مرد...دیشب وقتی خواب بود خیلی راحت مرد.مثل یک پروانه.

آخه تو از کجا میدونی چطوری مرده٬ مگر تو ازرائیلی ؟!؟

اون بدبخت جون داده این مشخص میکنه سخت بود یا آسون٬انگاری امتحان پایان ترمه.

بقیش برای بعد............! 

امروز اونقدرا از دست کسی شاکی نیستم٬ تازه فاز مهربونی هم دارم و می خوام یه شعر در مورد ایران عزیزم بنویسم٬ اما نه این ایرانی که حالا هست...اون ایرانی که من دلم می خواد.

 

اگر ایران بجز ویران سرا نیست                          من این ویران سرا را دوست دارم

اگر تاریخ ما افسانه رنگ است                          من این افسانه ها را دوست دارم

اگر آب و هوایش دلنشین نیست                       من این آب و هوا را دوست دارم

بشوق دشتهای سرد و خشکش                      من این فرسوده پا را دوست دارم

من این دلکش زمین را میپرستم                      من این روشن سما را دوست دارم     

اگر  بر  من  ز   ایرانی   رود  زور                        من  این  زور  آزما  را  دوست  دارم

اگر  آلوده   دامانید   اگر   پاک                           من  ای مردم شما را دوست دارم      

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 مهر1385ساعت 3:50 قبل از ظهر  بدست  MaMaD.ShiShe  | 

سلام

احساسم در لحظه ی نوشتن این پست: دارم از دست این احمق های دولتمرد کشورمون و رهبر و٬ و٬ ... بد شاکی میشم٬ دارم می ترکم.

علت: ۲ یا ۳ روز پیش شبکه ی ۱ ماهواره"ChaNNel One"داشت در مورد یک سید حرف میزد.موضوع از این قرار بود که این سید یک آخوند بود به نام آقای بروجردی.ایشون میرند پیش مقام به ظاهر معظم رهبری و در مورد جدا کردن دین از سیاست صحبت می کنند و در خواست جدا شدن این دو رو از هم میدند و بعد به شهرشون بر میگردنند.

بعد از مدتی از طرف مقام نامعظم رهبری یک نامه برای آقای بروجردی صادر می شه و توی این نامه نوشته شده بود که آقای بروجردی یا میای از ما میشی و وارد حکومت ما میشی"بطور غیر مستقیم از ایشون در خواست ساکت شدن کردن"و یا عزیزانت رو از دست میدی.

آقای بروجردی هم در حضور جمع بسیاری از مردم تمام این حرفهای ناگفته رو بازگو کرد و شبکه ی ۱ از این آقا پشتیبانی کرد و تمام سخنرانی ایشون رو پخش کرد که من بصورت خلاصه لپ کلام رو براتون گفتم.

امیدوارم دولتمردها و رهبر کشوری که داخل اون در حال نگاه کردن به فرسوده شدن زمان هستیم رو خوب بشناسیم که پشت پرده چکارن و جلوی پرده چه مومن هایی.

نتیجه گیری: آغوش گرم تو آخرین نقطه ی پایان سردی هاست.

زندگی را بسختی آغاز کردم و با مشقت گذراندم

به امید زندگی در عدل و آرامش

به امید دیدن روی خوش زندگی

به امید بودن زیر سایه ی اسلام

ولی مردان دولتم٬ زندگیم را به پایان رساندند

عشقم را بیروح کردند و روحم را کشتند

در زیر نام اسلام.

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 شهریور1385ساعت 1:32 قبل از ظهر  بدست  MaMaD.ShiShe  | 

سلام

امروز بعد از مدتها خیلی خوشحالم٬ اونقدر که نمیدونم چطوری توصیفش کنم٬ دارم بال در میارم٬ این روز بهترین روز زندگی من بود٬ من بلاخره دیدمش٬ دارم بال در میارم٬ خدایا مرسی٬ من بلاخره صورتش را بوسیدم٬ خدایا متشکرم٬ امیدوارم همه به این مقام برسند.

خداییش این متن رو خوندی٬ این رو یه احمقی گفت٬ میدونی واسه چی ؟!؟ خداییش نمی تونی حدسم بزنی. یه مرتیکه خر وقتی احمدی نژاد رو ملاقات کرده بود این رو داشت می گفت٬ انگاری من رو دیدهحالم داشت شکوفه بارون میشد.

آخه مگر کیه این مرده که این همه می خوانش"بعضی از مردم احمق ".

دیشبی "نه بهتره بگم پری شبی" برنامه ی کوله پشتی رو داشتم نگاه می کردم که یک خانمی رو آورده بودند که از مسیحیت به اسلام رو آورده بود٬ بعد حرفایی که می زد در مورد مسلمون شدنش و احساساتش رو با یه آخونده که فکر کنم قراعتی بود مقایسه می کرد٬ خداییش خیلی ستم بود که این دو حرفاشون رو کپی کرده بودند و مثل هم حرف می زدند.

مثلا می خواستن نشون بدن که یک انسان معمولی و مسیحی که مسلمون شده و  چیز زیادی از اسلام نمی دونه"می دونست ولی نه در حد یک طلبه"چه احساساتی داره.می خواستن بگن که این حرفایی که در مورد حجاب می زنند همش واقعیه و احساسات این خانمی همه چیز رو ثابت می کنه.

مثلا می گفت از وقتی محجبه شدم مثل اینکه صاحب دارم٬ میگفت اینطوری راحت تر توی خیابون میرم و یه طوری راحتم که حداقل می تونم در جواب و پاسخ این همه نعمتی که خدا داده با این کارها پاسخ بدم٬ درست بندگی کنیم٬ همه ایناروهم قراعتی بصورت تام میگفت٬ حتی یه دونه "و" هم جا نمینداخت.

میگفت قبلاها من اصلا زندگی نمی کردم٬ از وقتی من زنده شدم وزندگی کردم که بندگی خدارو تا اونجایی که تونستم کردم.

من میگم آخه چرا حجاب برای زن واجبه٬ مگر نمی گن زن و مرد یکسانند  و مساوی "اینم از اون چیزایی که قبلا بهش اشاره کردم٬میدونی کدومارو میگم:اون حرفایی که خودشون میزنند و لی پاش نمی ایستند و در عمل کار دیگه ای انجام میدند"

میگن زن و مرد مساویند ولی وقتی موقع دادن ارث میشه به مرد یا پسر سهم بیشتری میرسه٬ چرا ؟!؟

زن مرد یکسانند ولی این زن بیچاره حق نداره جلوی دیگران ورزش کنه ٬ نباید نماز رو با صدای بلند بخونه٬ اگر نامحرم صداشو بشنوه نمازش باطله٬ ولی مرد موردی نداره.پس چطوری روشون میشه بگن مساوات.توی ایران زن حق نداره خواننده بشه٬ چون صداشرو نامحرم میشنوه٬ پس چرا ما اینهمه مجریه زن داریم٬ یعنی حرف زدن بدون ریتم رو مرد بشنوه حرام نیست ولی با ریتم حرامه. 

حرف آخر:

همکاری حروف سربی

 اندیشه ی حقیر را نجات نخواهد داد

من از سلاله ی درختانم

تنفس هوای مانده ملولم می کند

پرنده ای که مرده بود به من پند داد که پرواز را بخاطر بسپارم

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 شهریور1385ساعت 0:50 قبل از ظهر  بدست  MaMaD.ShiShe  | 

ساعت ۷.۳۶ دقیقه ی صبح روز ۱شنبه هست "فکر کنم ۱شنبه" همین الانه از خواب بیدار شدم "یعنی از خواب بصورت فجیحی پریدم" .

علت پرش : ناشناخته یا همون بی دلیل

حالا که از خواب پریدم نه حال دارم برم صبحانه بخورم نه دیگه خوابم میبره. "راستی تازه دیروز برگشتم. سلام"

همین الانه هم هس نوشتنم پرید. نمیدونم بنویسم٬ ننویسم ٬ هم بنویسم هم ننویسم٬ نمی دونم میخوام چه کار کنم.

یک نفر٬ فکر کنم به عنوان نصیحت این جمله رو به من گفت"در راه برگشت":

قطره٬ رودخانه٬ سیلاب٬ دریا و یا هر چیز دگری که هستی٬ باش٬ اما زلال ترین و بی املاح ترین آبها و حتی اگه خاک هستی خاکی باش تنها و تنها برای این باش تا همه بر روی تو به ایستند٬ اگر دیواری٬ دیواری باش تکیه گاه همه و نه به همه تکیه کن و بعد هم با یک لرزش خرابات .تا خورشید بتابد.

من یه چیزایی فهمیدم و این جمله ای که نوشتم ٬ همون جمله هست که اون به من گفت.

اما من نه آبم نه خاک نه دیوار٬ نه زلالم نه زیر انداز نه جایی که کسی به من تکیه کنه.

زلاللیت٬ خدمت به همه یا همون خاک بودن که همه روی ما به ایستند ٬ و یا دیوار بودن برای همه٬ برای همه ٬ توی این دنیای ما جز اینکه پایانش مرگ باشه فکر نمی کنم اتفاق دیگه ای بیفته. خورشید هم در شب هیچ گاه نمی تابه.

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 شهریور1385ساعت 8:14 قبل از ظهر  بدست  MaMaD.ShiShe  | 

شرمنده یه مدتی نبودم٬ نه تونستم وقتی که آپ کردم کسی رو خبر کنم و نه تونستم برم و برای کسایی که آپ کردند نظر بدم.

حالا هم که اودم الان توی C.N هستم و نمی تونم بازم کسی رو دعوت کنم و حالا هم میرم دیگه نمیام تا ۱۷ یا ۱۸ شهر یور٬ ببخشید شهریور"از این تیکه های قرن ۲" امیدوارم تو این مدتی که نیستم بازم بیاید پیشم٬ حالا هم تنها شعری که به ذهنم می رسه رو براتون مینوسیم.

من  گرفتار سنگینیه سکوتی هستم            که گویا قبل از هر فریادی لازم است

سرما زده و سوزه و پاییز فراری

                                  در حسرت روزهای بهاری بغ کرده قناری

اجاق خونه میسوزه و سرده

                             ببین سرما چه کرده

                                                    ای وای از اون روزی که گردونه به کام ما نگرده

یخ بسته گل گلدونایدا

                          طوفان طبیعت رو ببین کرده چه بیداد

برگی دیگه نیست روی درختا

                                   سرماست فقط میونه حرفا

                                                     هر چی که بوده توی طبیعت

                                                                                   قایم کرده یکی میونه برفا

فعلا

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 شهریور1385ساعت 1:8 قبل از ظهر  بدست  MaMaD.ShiShe 

خوب.

نمی دونم لباس چه رنگی بپوشم.

می گن کسایی که لباس قرمز می پوشند٬ به خودشون اعتماد زیادی دارند. کسایی که زرد می پوشند ٬ از زیبایی خود اذت میبرند----و کسایی که لباس سیاه می پوشند ٬ دوست ندارند موذد توجه قرار بگیرند و دوست دارند همیشه تنها باشند.

حالا من اگر بخوام قرمز بپوشم خوب رنگش خز٬ زرد که جواته٬ اگرم سیاه بپوشم هر کی میرسه به من میگه خدا بد نده.اینا رو همین طوری گفتم.

منظور رنگ سرد و گرم و ولرم"نه سرد نه گرم" هستش و این رنگها تنها به عنوان نمونست.

بنظر من بهترین رنگ آبی یه ولی بهترین رنگ لباس٬ آجری٬ سیاه٬ سفید٬ کرم٬ آبی٬ بنفش٬ قرمز٬ ... .

امروز یه کمکی شادم٬ یه کم نه زیاد ٬

علت شادی: نامعلوم

اینا رو هم همین طوری گفتم.کل مطلبی که نوشتم رو همین طوری گفتم٬ می دونی٬ همین طوری ٬ همین طو ری.

شادیم تموم شد.

یه بدی ای که من دارم اینه که توی هر فازی باشم با شعر سنگین حال می کنکم.

-----------------------------------------------------------

وای بر من٬ گر تو آن گم کرده ام باشی

که بس دور است بین ما

که این سو٬

که این سو پیر مردی با سپیدی های مو

و هزاران بار مردن٬ رنج بردن

با خمی در قامت از این راه دشوار

که این سو دستها خشکیده٬ دل مرده٬ به ظاهر خنده ای بر لب

و گاهی حرف های٬ پیچ در پیچ و هم هیچ

و گه گاهی٬

و گه گاهی٬ دو خط شعری که گویای همه چیز است و خود٬ ناچیز

وای بر من٬ گر تو آن گم کرده ام باشی٬ گم کرده ام باشی

که بس دور است بین ما

که آن سو

که آن سو نازنینی

غنچه ای شاداب و صدها آرزو بر دل

دلی گهواره ی عشق

که چندی بیش نیست شاید

و از بازیچه بودن٬ سخت بی زار است

وای بر من٬ گر تو آن گم کرده ام باشی

که بس دور است بین ما

و عاشق گشتن و عاشق نمودن

سخت دشوار است

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 مرداد1385ساعت 0:28 قبل از ظهر  بدست  MaMaD.ShiShe  | 

 
Plain Text Attachment [ Scan and Save to Computer | Save to Yahoo! Briefcase ]